ابن الأثير ( مترجم : خليلى / حالت )
50
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي )
گرديد . پيروان خود را فرمان جنگ داد . چون عظمت او از حد گذشت خالد سوى او شتاب كرد . دو صف جنگجو آغاز نبرد كردند . ام زمل بر شترى سوار بود كه آن شتر در ايام عزت و شوكت مادرش بمادر او اختصاص داشت . او در ميان قوم خود بر همان شتر سوار بود كه سواران ( اسلام ) بر او هجوم برده شتر را پاره پاره كردند و او را هم كشتند صد مرد جنگى كه براى دفاع بشتر احاطه كرده بودند در پيرامون وى كشته شدند . خالد خبر اين فتح را بابى بكر داد . اما داستان فجأه سلمى كه نام او اياس بن عبد ياليل است چنين آمده : او نزد ابو بكر رفت و گفت : به من اسلحه بده و مرا يارى كن كه با مرتدين نبرد كنم . ابو بكر هم به او اسلحه داد و او را امير نمود . او ( اسلحه را گرفت ) با مسلمين مخالفت كرده سوى جواء ( محل ) رفت . از همانجا نخبه بن ابى الميثاء از بنى شريد را بجنگ مسلمين فرستاد . او هم مسلمين را در همه جا غارت كرد خصوصا مسلمين سليم و عامر و هوازن ( قبايل ) . ابو بكر آگاه شد طريفة بن حاجز را فرمان داد كه لشكرى تجهيز و او را قصد كند . عبد اللّه بن قيس حاشى را هم به يارى او فرستاد اين دو سردار او را دنبال كردند او كوچ كرد و آنها در محل جواء به او رسيدند . جنگ آغاز و نخبه كشته شد فجاء گريخت طريفة او را تعقيب كرد تا گرفتارش نمود پس از گرفتارى او را نزد ابو بكر فرستاد چون وارد شد ابو بكر دستور داد كه در مصلى شهر مدينه آتش افروختند و او را دست و پا بسته ( زنده ) در آتش انداختند . اما داستان ابى شجره بن عبد العزى سلمى كه فرزند خنساء ( شاعره بزرگ و مشهور عرب ) چنين است . او هم با ساير مرتدين سليم ( قبيله ) مرتد شده بود . بعضى از سليم هم باسلام خود ثابت ماندند و با معن بن حاجز كه از طرف ابى بكر امير آن قوم بود وفادارى و يارى كردند . چون خالد بجنگ طليحه پرداخت ابو بكر بمعن نوشت كه او و ياران او بخالد ملحق شوند او هم بخالد پيوست و برادر خود را طريفه